1) تندبادها فروخفته‌اند و طوفان‌ها به دياری ديگر مهاجرت کرده‌اند. آنچه باقی مانده‌است، آرامش ِ مرگ است. اما آنچه ويرانت می‌کند نه دلتنگی ِ طوفان است و نه سکون ِ مرگ. فکر کن، اندوه ِ تلخ پوچی، ناپيداهای وجودت را درخود فروبرده‌است. به اين فرصت بی‌اندازه کوتاه و يگانه نگاه کن. وقتی نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی، انتظار داری زندگی چه چيزی نثار ِ تو کند. هرچه که باشد مطلوب نخواهد بود. بايد در اين ميانه کسی، چيزی، جايي باشد که با آن از خويش بگريزی و به آن که می‌گويد:"من هميشه می‌دانستم" پوزخند بزنی. آنگاه است که آرامش و طوفان و کوير و جنگل رسالتی يکسان دارند و اين تويی که زندگی را فريب می‌دهی.
2) من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم / صدبار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم
نمی‌توانم. اين ردپا چنان حک شده که ستردنی نيست. می‌گذارمش جايي گوشه‌ی وجودم تا هر از گاهی آهنگ صدايش را بر زخمی بنشانم به اميد بهبود. فقط آهنگ کلامش و ديگر نه آنچه می‌گويد. می‌دانی، ديگر دل، دليل نمی‌شود. تو کجراهه نيستی که کسی بخواهد گاهی به گاهی به سمت تو منحرف شود. تو شاهراهی بودی که زنديقی در آن پا گذاشت، به تو ايمان آورد و خوشنود از ترک کفر به بيراهه‌ها رفت تا ايمان ِ يافته، سوگندی ناگسستنی بماند. شايد بازهم دلخوش به همان آهنگ ِ صدا بماند، اگر تو را رعايت کرده باشد. آيا چنين است؟

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره