1) کنار حادثه‌ها نشستيم و نوشتيم: باران؛ باران گرفت. خواب ِ باد ديديم، طوفان شد. شعله‌ای از ذهنمان گذشت، آتش دريا را خاکستر کرد. و اين گونه بود که باورمان شد؛.... توهم ِ خدايی يکی‌مان را مجنون کرد، ديگری را فرعون.
2) پای رفتنت را که جايی جا گذاشته باشی، مجبوری بمانی و گردن کج کنی و يا پرواز. گفتم پرواز، يادم آمد که به صلاح آدمی‌زادگان نيست که پرواز کنند. پس مانده‌ام اينجا تا پر شوم از هرچه می‌بينم و می‌شنوم، تا روزی همه‌ی آنها را جايی، کنار دست نگاری، به دست ِ قلم بسپارم. دست‌کم می‌توانم دلخوش باشم بدان...
3) صدايی مبهم زيرلب زمزمه می‌کرد: خيانت. سربرگرداندم، کسی نبود. قدمی برداشتم راست به جلو. نجوايی شنيدم دوباره هم‌آواز ِ همان آوا. کسی نبود. جلوتر دخترکانی چند، سرگرم بازيهای کودکانه بودند، پر از حرکت و شادی و شگفت آنکه سکوت ِ مطلق بر فضا حاکم بود. قبل از آنکه به سلامت قوای شنواييم شک کنم، دختربچه‌ای دورتر سيبی گاز زد و صدا چنان درفضا پيچيد که گويي در آن بيابان فقط او زنده است.
من، شادی را نمی‌شنيدم! باز کسی زمزمه کرد: خيانت. خدايا، چرا فرياد اين دختران اين قدر بی‌صداست. فکری از ذهنم گذشت. دختر ِ سيب به دست را به ميان جمع آوردم. کمی سکوت در سکوت، کمی نگاه ِ کودکانه و دوباره حرکت و فرياد. ديگر صدای او را هم نشنيدم. فقط کسی می‌گفت: خيانت، خيانت و من نمی‌فهميدم اين خواب ِ پريشان را.
4) من خدای توام. حادثه‌های دلخوش‌کننده يا مرده‌اند و يا در انتظار کودکان بی سر، زهدان‌های فاسد را پر کرده‌اند. باکره‌ی ترانه‌هايم، همان مريم ِ مادر پروردگار، از لج ِ خدا در بنادر نيل، به کوزه‌گران ِ زبردست ِ چشم سياه دل می‌بازد. چه انتظاری مگر می‌توان داشت ازين خدای بی‌عرضه و بی‌رمق. يا چه انتظاری از باکره‌ی رجعت‌کرده به پيکرتراش. نه، نمی‌خواهم اينجای قصه، پيامبر ديگری بيايد. من اينجا، در سرسرای جلجتا، بدون تاج ِ خار و هيچ حواری ِ وفادار و يا خيانتکاری منتظر توام. منتظر دعوت ِ تو برای شام آخر، برای نوشيدن ِ خون ِ خدا...منتظرم. زود باش.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره