ببين، آدم بايد بعضی وقتا خودشو بزنه به خنگی، يعنی بهترين راه اينه که وانمود کنی اصلا نفهميدی وگرنه شايد مجبور بشی کاری بکنی که دوست نداری. بعضی وقتا هم بايد بذاری بقيه يه جور ديگه راجع بهت فکر کنن، بعضی اشتباهات نياز به اصلاح ندارن، ميدونی که...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه قدر حرفهای تکراری در پيرهن جملات تازه! فکر کنم ديگر بايد بس باشد، پرنده به دانه‌ای دلخوش است و آدم تا زنده است بايد زندگی کند. اگر گاهی آسمان بارانی بود، بايد خيس شد و اگر سرمای موذی در جانت خانه کرد، چای داغ و آتش و پنجره، به جای زانوی غم بغل کردن و حسرت آفتاب کشيدن!
بايد هميشه کودک بمانم وگرنه هلاک می‌شوم از انتظارات و ملزومات انسانهايی که خودشان هم نمی‌دانند از تو چه می‌خواهند. هيچوقت دوست نداشتم تصميم بگيرم که بلی يا خير، اما چرخ بازيگر، بازیهای بسيار در آستين دارد.
***
اگر گاهی داستان بنويسم، با اين که خودم همه جای آن حضور دارم اما هيچگاه هيچ ‌جايش شناخته نمی‌شوم. دو هفته‌ی گذشته مشغول تايپ کردن يک داستان بودم، اما وقتی می‌خواندمش چيزی ياکسی شبيه آن در دنيای واقعی آزارم می‌داد. با وجود آنکه از تمام نوشته‌هايم بيشتر دوستش داشتم، فايلش را پاک کردم و دست نوشته را پاره.
***
يک نفر بود که اول يک نفر را دوست داشت، خيلی ژياد. بعد تصميم گرفت او را دوست نداشته باشد. بعد خيلی اذيت شد. تصميم گرفت تا از او متنفر شود، تا فراموشش کند. نامش را از هر چه که می‌توانست به او ربط پيدا کند، پاک کرد. حتا از حافظه‌اش هم، و آن قدر در تصميم‌اش جدی بود که حتا بعضی وقتها که هوس مي‌کرد يواشکی سراغی از آن موجود منفور بگيرد، از google کمک می‌گرفت. البته همچنان ازومتنفر بود، اشتباه نکنيد. نتيجه اخلاقی: گوگل خيلی موجود بدی است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

در آغوش ِ خويشتن‌ام قلعه‌ای است که تو امير ِ آنی. در باورم دريايی‌ست طوفانی، به من اندرآ و بنگر! دلم تو را می‌خواهد و می‌دانم که هيچگاه ديگر نمی‌آيی. تمام وعده‌های آمدنت – چون سراب ِ دين‌فروشان از منجی – بازار ِ کاسبی است. تو هيچگاه نخواهی آمد و اين باروی مرموز ِ هفت‌در، در اسارت ِ اميرزادگان ِ بی‌ريشه، هميشه رازناگشوده و سربه‌مُهر باقی‌خواهدماند.
***
پلنگ ِ زيبای قصه‌های من، زخم‌خورده و بی‌پناه، با نگاهی که هيچگاه کلمه‌ای در وصف ِ آن نيافتم، آمد. دنبال ِ پناهی بود و هم‌ترانه‌ای. خانه‌ای که يافت و بدان دلخوش کرد، در پيچيدگی‌ها ويران شد. پس از آن ديگر تقلای شاعر درمانده به مذاقش خوش نيامد و نور و دود و ترانه و باران، کاری‌تر از زخم ِ ديروز، نويد ِ مرگ دادند. ای وای، اين چه زندگی ِ پوچی‌ست! اين همه دنبال ِ زندگی می‌دويم و از عشق و معرفت و علم و عرفان و شطح و طامات داد ِ سخن درمی‌دهيم که چه شود؟ که مرگ ناگاه بيايد و همه را فتح کند؟ مرگ، پلنگ ِ مغرور ِ مرا فتح کرده و پلنگ ِ ديوانه مرا. کسی می‌خواهم که بشنودم. کسی که به ترانه دلخوش باشد و در پي ِ فتح، سراغ ِ هزارتوهای ناگشودنی نرود. اگر پلنگ ِ ديوانه رهايم کند، از بستر ِ مرگ سربرمی‌آورم و در نقش ِ پروردگار به خلق ِ تو می‌پردازم. هرطور که دلم بخواهد...

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره