در آغوش ِ خويشتن‌ام قلعه‌ای است که تو امير ِ آنی. در باورم دريايی‌ست طوفانی، به من اندرآ و بنگر! دلم تو را می‌خواهد و می‌دانم که هيچگاه ديگر نمی‌آيی. تمام وعده‌های آمدنت – چون سراب ِ دين‌فروشان از منجی – بازار ِ کاسبی است. تو هيچگاه نخواهی آمد و اين باروی مرموز ِ هفت‌در، در اسارت ِ اميرزادگان ِ بی‌ريشه، هميشه رازناگشوده و سربه‌مُهر باقی‌خواهدماند.
***
پلنگ ِ زيبای قصه‌های من، زخم‌خورده و بی‌پناه، با نگاهی که هيچگاه کلمه‌ای در وصف ِ آن نيافتم، آمد. دنبال ِ پناهی بود و هم‌ترانه‌ای. خانه‌ای که يافت و بدان دلخوش کرد، در پيچيدگی‌ها ويران شد. پس از آن ديگر تقلای شاعر درمانده به مذاقش خوش نيامد و نور و دود و ترانه و باران، کاری‌تر از زخم ِ ديروز، نويد ِ مرگ دادند. ای وای، اين چه زندگی ِ پوچی‌ست! اين همه دنبال ِ زندگی می‌دويم و از عشق و معرفت و علم و عرفان و شطح و طامات داد ِ سخن درمی‌دهيم که چه شود؟ که مرگ ناگاه بيايد و همه را فتح کند؟ مرگ، پلنگ ِ مغرور ِ مرا فتح کرده و پلنگ ِ ديوانه مرا. کسی می‌خواهم که بشنودم. کسی که به ترانه دلخوش باشد و در پي ِ فتح، سراغ ِ هزارتوهای ناگشودنی نرود. اگر پلنگ ِ ديوانه رهايم کند، از بستر ِ مرگ سربرمی‌آورم و در نقش ِ پروردگار به خلق ِ تو می‌پردازم. هرطور که دلم بخواهد...

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره