چه قدر حرفهای تکراری در پيرهن جملات تازه! فکر کنم ديگر بايد بس باشد، پرنده به دانه‌ای دلخوش است و آدم تا زنده است بايد زندگی کند. اگر گاهی آسمان بارانی بود، بايد خيس شد و اگر سرمای موذی در جانت خانه کرد، چای داغ و آتش و پنجره، به جای زانوی غم بغل کردن و حسرت آفتاب کشيدن!
بايد هميشه کودک بمانم وگرنه هلاک می‌شوم از انتظارات و ملزومات انسانهايی که خودشان هم نمی‌دانند از تو چه می‌خواهند. هيچوقت دوست نداشتم تصميم بگيرم که بلی يا خير، اما چرخ بازيگر، بازیهای بسيار در آستين دارد.
***
اگر گاهی داستان بنويسم، با اين که خودم همه جای آن حضور دارم اما هيچگاه هيچ ‌جايش شناخته نمی‌شوم. دو هفته‌ی گذشته مشغول تايپ کردن يک داستان بودم، اما وقتی می‌خواندمش چيزی ياکسی شبيه آن در دنيای واقعی آزارم می‌داد. با وجود آنکه از تمام نوشته‌هايم بيشتر دوستش داشتم، فايلش را پاک کردم و دست نوشته را پاره.
***
يک نفر بود که اول يک نفر را دوست داشت، خيلی ژياد. بعد تصميم گرفت او را دوست نداشته باشد. بعد خيلی اذيت شد. تصميم گرفت تا از او متنفر شود، تا فراموشش کند. نامش را از هر چه که می‌توانست به او ربط پيدا کند، پاک کرد. حتا از حافظه‌اش هم، و آن قدر در تصميم‌اش جدی بود که حتا بعضی وقتها که هوس مي‌کرد يواشکی سراغی از آن موجود منفور بگيرد، از google کمک می‌گرفت. البته همچنان ازومتنفر بود، اشتباه نکنيد. نتيجه اخلاقی: گوگل خيلی موجود بدی است.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره