1) زنده خواهم ماند تا تمام ِ دينم را به تو ادا کنم. تويی که هرروز در لباسی نو به ديدنم ميايی، و من فقط گهگاه می‌بينمت. روزی که انکارت کردم حتا باز به ديدنم آمدی و روزی که تلخ ِ تلخ بودم، شيرين‌ترين خواب را به من هديه دادی. زنده خواهم ماند حتا اگر مرگ را شتايش‌انگيزترين ِ اطرافيانم بدانم. زنده می‌مانم و تلاش می‌کنم تا زندگی ِ من همانقدر که بايد به مدار ِ بی‌نهايت‌ها نزديک شود. ديرباورترين ِ آفريدگان را می‌خواهم تا در فرساينده‌ترين ِ گفتارها، از اعجاز ِ تو زيباترين‌ها را بگويم.
2) سالهاست که چای شيرين نخورده‌ام. يادم نيست از کی، اما خوب به ياد می‌آورم دبستان که می‌رفتم هر صبح، مادر وقتی بيدارم می‌کرد که شکر ِ ليوان ِ چای‌ام را خوب هم‌زده بود. نمی‌دانم چه بر سر ِ آن رويای شيرين آمد که سالهاست نتوانسته‌ام چای شيرين بخورم. نه، اين اصلا مساله ساده‌ای نيست که من نمي‌دانم از چه زمانی تلخی را بيشتر پسنديده‌ام. و مهم‌تر از آن، دلم برای مادر تنگ شده، تلخی و شيرينی شايد بهانه است...
3) احساس ِ درونی ِ يک آدم هيچگاه اشتباه نمی‌کند. اگر قبولش نکنی، دير يا زود خواهی شکست. آنچه تمام شاعران و سخنوران از آن گفته‌اند و نوشته‌اند، از همان احساس ِ متغير سرچشمه می‌گيرد. برخی قبولش کرده‌اندو ماندگار شده‌اند، برخی ردش کرده‌اند و به بسياری چيزهای ديگر رسيده‌اند. احساسی که حتا پس از يک خواب کوتاه آنقدر عوض می‌شود، که گاهی به قدرت آن شک می‌کنی. اما تمام ِ مبنای آدميزادی همان است.
پ.ن: چه قدر بد است که يک آدم ِ تلخ، با آگاهی ِ کامل از احساسش، به آن پشت کند. آنچه اکنون هستم، همان است که بايد، و من زنده خواهم ماند تا دينم را به تو ادا کنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره