چه باشکوه می‌بينم‌ات ای زندگی در تکه‌تکه‌هايی که هرکدام پاره‌ای از پيکر توست و هيچکدام را با ديگری ارتباط، نه. تورا می‌بينم چون تکه‌تکه‌های يک فيلم، عقب، جلو، عقب، جلو و يک رشته که همه‌ی تکه‌ها را به هم وصل می‌کند: من.
تکه‌ای از تو را می‌بينم که در آن خشم در پيراهن کسی پيچيده و ذهن او از هجوم رخوت تاول زده‌است. من مغرور ِ از پيروزی خنده سر می‌دهم و نمی‌دانم که قراراست روزی بدهم، پاسخ آن همه را.
تکه‌ای ديگر از تو آنسوترک افتاده‌است. کسی درآن شگفت‌زده است از اين همه تکرار، از درد ِ آنکه کسی که بايد، نمی‌خواندش و شگفت‌زده‌تر اما از ولخرجی ِ غرورش. می‌دانی من اينجا چکاره‌ام: خونبهای غرور آنکه اينجای قصه را اشتباه انديشيده است.
در تکه‌ای قطره اشکی به جامانده از درد انسان بودن و در تکه‌ای ديگر، قطره‌ای از شوق انسان زيستن.
آه ای زندگی، شکوه و عظمت‌ات را به کناری نه و بيا بنشين، همينجا کنار ِ من. درست مانند همان تکه‌ای که در آن ساعتها کنار ِ آسمان بارانی می‌نشينی و هيچ اتفاقی نمی‌افتد جز آنکه تمام هستی بدون توجه به تو- همانطور که تو بدون توجه به آن- ساعتهايي را سپری می‌کنند که در تمام آنها مستی جاری‌ست. مست از لذت چون فاحشه‌ای که پس از سالها عشق هفده سالگی‌اش را يافته‌است.
تکه‌ی زلالی می‌بينم که در آن نياز به پرستش داری درست مانند لحظه‌ای که آدمی از نژاد ِ من به تو نياز دارد. آدمی که هرگاه به ته چاهی سقوط می‌کند، مومنانه‌تر از مسيح و محمد خدای را می‌خواند و چون به دهانه‌ی چاه می‌رسد، شک و خواب‌آلودگی ايمانش را به زيرمی‌کشند.
تکه‌هايی هستند که در آنها من ِ من به رسوم ِ آدميان ِ ديگر تن داده و چه سياه‌اند و سخت اين تکه‌ها. مثل سرطان رشد کرده‌اند و گريزی از آنها، نه.
تکه‌هايی هستند که سرخ‌اند و سرخی ِ خود را به تکه‌های ديگر که در ظاهر ربطی به آنها ندارند، انتقال می‌دهند. چيزی در مرکز ِ اين انتقال، نبض زندگی را در دست دارد و آن از اسراری است که سخن گفتن از آن، نه.
در تکه ‌هايی از زندگی، پاکی، پاک ِپاک و در بعضی پليد. بعضی از تکه‌ها درست مانند استامينوفن هستند. هر دردی را فرو می‌نشانند اما فقط برای ساعتی که از تکه‌ای به تکه ديگر گذر کنی. و شگفت‌انگيزترين آن است که هيچ تکه‌ای به تکه‌ی ديگر شباهتی ندارد.
خسته شدم، به من چه که قضای آسمانست اين و ديگرگون نخواهدشد. آسمان هم دربرابر برخی تکه‌های تو سرخم می‌کند. دلی تنگ در سينه‌ به حبس اندر است و يارای پرگشودنش، نه. تو را می‌خواهم به ترانه‌ای، به کلامی و يا حتا سکوتی که تو درآن باشی تا غرورت را به تو پس دهم. می‌دانی، سنگين است و مرا تاب تحمل آن، نه!!!

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره