سرآغاز تو، کلمه‌ای بود که از حنجره‌ای لرزان متولد شد. هميشه در آغاز يک کلمه است و پس از آن يک نگاه و ناگهان يک احساس. و قصه‌ی تکراری آغاز می‌شود: يکی بود، يکی نبود...
***
يکی بود، هنوزم هست
نکند ياد ِ تو در قصه‌ی من دير شود
بشکند نام ِ تو اين بار زمين‌گير شود
تا اين قلم بتواند کلمه‌ای بنگارد، تو ناموس ِ کلام ِ منی. و من تا می‌نويسم تنها نيستم، حتا اگر هيچ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سالها زودتر از آنکه فکر کنی، می‌گذرند.
پير می‌شويم
و دوستی‌ها پيرتر
اما چرا سراغ از دوستی‌ها نمی‌گيریم
قبل از پايان سالهای عمر ِ دوستی که روزی همداستان بوده‌ايم
سالها و روزها هم مثل من ديوانه‌اند
دوستان ِ هم‌غزل را چنان فرسوده می‌کنند که تو پنداری هرگز نبوده‌اند
اگر دلت هوای دوستی را داشت که نبود، تقلا نکن
بگذار روزها و سالها او را بکشند
و بهار رويشی دوباره باشد بر زمستان افسرده
---
هميشه در يک قدمی وقت تمام می شود[...]

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره