سرآغاز تو، کلمه‌ای بود که از حنجره‌ای لرزان متولد شد. هميشه در آغاز يک کلمه است و پس از آن يک نگاه و ناگهان يک احساس. و قصه‌ی تکراری آغاز می‌شود: يکی بود، يکی نبود...
***
يکی بود، هنوزم هست
نکند ياد ِ تو در قصه‌ی من دير شود
بشکند نام ِ تو اين بار زمين‌گير شود
تا اين قلم بتواند کلمه‌ای بنگارد، تو ناموس ِ کلام ِ منی. و من تا می‌نويسم تنها نيستم، حتا اگر هيچ...

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments:
hi
 
از تهی سرشار ، جویبار لحظه ها جاریست
 
آنچه قائم است، کلمه است. ـ سهروردی
راستی امیر جان اگه زحمتی نیست دلم می‌خواد نظرتو بدونم:
http://ravaee.wordpress.com/2010/04/14/%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%90-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/
شاد باشی
 
تغيير كردم آدرسم!!!
 
Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره